داستان باربی و آدم برفی (پخش آنلاین + متن + تصاویر) - شهر مشاغل کارالند

یکی بود یکی نبود                                    خدا بود و غیر اون هیچکس نبود

توی یه روز سرد زمستونی باربی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و گفت:

واااای چه برفی روی زمین نشسته. همه جارو سفید پوش کرده. روی درختا، سقف خونه ها، دیوارای حیاط برف نشسته.

 

برف تازه و دست نخورده باربی رو تشویق به برف بازی می‌کرد. فقط رد پای گربه باربی روی برفا دیده می‌شد.

باربی با خودش گفت: عالیه. می‌خوام یه آدم برفی درست کنم. اول باید لباس گرمو دستکش بپوشم. بعد میرم تو حیاط  برفارو گلوله می‌کنم تا بدن آدم برفی رو بسازم.

باربی برفارو گلوله کرد. بدن ساخته شد و حالا یه گلوله دیگم برای سرش. بالاخره آدم برفی درست شد. یه کلاه قدیمی روی سرآدم برفی گذاشتو شال گردنی ام دور گردنش پیچید.

باربی گفت عالی شد. حالا باید صورتشو درست کنم و به گربه‌ش گفت: برو یه چیزی برای دماغ آدم برفی پیدا کن. زود باش پشمالو!

گربه رفت و سه تیکه ذغال پیدا کرد و اونارو ردیف روی صورت آدم برفی چید تا دهنشو درست کنه. بعدم هر طرف سرش یه تکه سنگ گذاشت تا گوشاش باشن.

باربی به گربه گربه ش گفت آفرین کارتو خوب انجام دادی. یه تکه هویجم که آوردی به درد دماغ آدم برفی می‌خوره. الان میذارم جای دماغش.

مامان باربی اونو صدا زد و گفت: باربی بیا داخل دیگه وقت درس خوندنه دخترم.

باربی گفت باشه مامان. الان میام…… اومدم!

اون فراموش کرد یه جفت چشم برای آدم برفی بذاره.

 

آدم برفی

آدم برفی با خودش گفت: نمیدونم کی باربی میاد ‌و چشمای منو درست می‌کنه. بهتره حواسمو جمع کنم.

اون با گوش های سنگیش با دقت به صداهای اطراف گوش می‌کرد و با دماغ هویجیش خوب خوب بو می‌کشید. اما کسی اون اطراف نبود. شب شد و تمام چراغای قصرو خاموش کردن. نیمه های شب طوفان شد. پنجره‌های قصر شکستن و درختا کج شدن. باد زوزه می‌کشید.

 

برف

آدم برفی گوشای سنگیشو تیزتر کرد و گفت: این صدای ملکه سرماست. من سرماشو روی تنم حس می کنم.

یک نفر داره در قصرو میزنه و از سوراخ های قفل در داخل قصر شد. وای! پنجره رو باز کرد. حتما ملکه سرما باربی رو با خودش برد. آدم برفی صدای باربی رو شنید که کمک میخواست! با خودش گفت فقط یه کاری می‌تونم انجام بدم. شروع کرد به کمک خواستن. یهو باد گرمی رو روی صورتش حس کرد.

باد به آدم برفی گفت می‌تونم کمکت کنم؟ من باد شمال هستم.

 

آدم برفی گفت: وای باورم نمیشه با گوشای سنگی این چیزارو شنیده باشم. بله بله بله….. لطفا کمکم کنین!

ملکه سرما باربی رو با خودش برد. من می‌ترسم ……… می‌ترسم اون از سرما یخ بزنه.

باد گفت: فکر می‌کنم می‌دونم چیکار باید بکنم.

اون آروم شروع به حرکت کرد. باد گرمی وزید. اون رفتو رفت تا به ملکه سرما رسید. از گرمای اون دستای ملکه سرما کم کم آب شدن و باربی تونست از چنگ سرد اون فرار کنه. باد از باربی پرسید دوست من. حالت خوبه؟

باربی تشکر کرد که باد جونشو نجات داده و پرسید منو کجا می بری؟ باد جواب داد تو رو به خونه خودت می برم و گفت در واقع این آدم برفی بوده که جون اونو نجات داده. باربی تعجب کرد! اون دید که برفا دارن آب میشن. صدای چیک چیک آب شدنشونو می‌شنید. خورشید بالا اومده بود. اون باید آدم برفی رو قبل از اینکه آب می‌شد می‌دید.

آدم برفی روی زمین بود. کلاهش از سرش افتاده بود و دهنش کج شده بود! باربی با عجله به سمت اون رفتو با تعجب دید که اون داره حرف میزنه!

آدم برفی به باربی گفت: قبل ازاینکه کاملا آب بشم چشمامو درست کن…

باربی با دوتا تیکه ذغال براش چشم گذاشت. آدم برفی تشکر و با خوشحالی گفت من می‌بینم.

 

آدم برفی

تو دختر خوب و زیبایی هستی. یه خواهش دیگم دارم. قبل از اینکه از بین برم می‌خواستم ببینم با من ازدواج می‌کنی؟

باربی گفت نمیخوام درخواست کسیو که منو از دست ملکه سرما نجات داد رد کنم. بله ازدواج میکنم!

باربی نمی‌تونست حتی فکر از بین رفتن آدم برفی رو بکنه. اون سرشو پایین انداخت تا آدم برفی نفهمه که اون داره گریه می‌کنه.

باربی

 

وقتی آدم برفی اونو صدا زد سرشو بالا کرد و با تعجب پرسید  تو یک شاهزاده واقعی هستی؟!

تو تبدیل به یک انسان واقعی شدی؟ باورم نمیشه!

شاهزاده گفت: سال‌ها قبل ملکه سرما منو با خودش برد. همون طور که می‌خواست تو رو ببره. اون منو جادو کرد و تنها راه برگشت من به زمین از راه بارش برف بود. وقتی تو منو مثل یک آدم برفی درآوردی این جادو از بین رفت و حالا من به شکل اولم در اومدم. من یک شاهزاده هستم. حالا تو دیگه مجبور نیستی با آدم برفی ازدواج کنی. من واقعی هستم و تو رو ملکه یک سرزمین واقعی می‌کنم!  باربی از شاهزاده خواست تا همراه اون پیش مادرش بیاد تا همه ماجرا رو براش تعریف کنن.

 

باربی

بله عزیزازی من، اوان با هم ازدواج کردن و زندگی خوبی رو شروع کردن.

آرزو می‌کنم شما هم همیشه خوشحال و خندون باشین….

تا یه روز دیگه و یه قصه شیرین دیگه خدانگهدار

نظرتان را بگویید