شهر مشاغل کارلند تقدیم میکنید

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

اما

 

شیرینی پز

توی ویترین رو به خیابون مغازه شیرینی فروشی خانوم گل یک سرباز شکلاتی ایستاده بود. اون گوش های شکلاتی، ابروهای شکلاتی و سیبیلای شکلاتی داشت که خیلی‌ام به اونا می‌نازید. لباس زرورقیو براق نازکی داشت به رنگ قرمز.

تمام طول روز سرباز شکلاتی پشت پنجره می‌ایستاد تا توجه مشتریا رو به خودش

جلب کنه.

در کنارش توی اون قفسه سربازای شکلاتی زیادی ایستاده بودن.

 

سرباز شکلاتی

کمی اونطرف‌تر اون می‌تونست موش‌های شکریو شکلات‌های شیرین بیانی رو که به شکل بندکفش بودن ببینه.

در اون روز گرم تابستانی خورشید درست به پنجره‌ی مغازه می‌تابید.

 

شیرینی فروشی

سرباز شکلاتی اول احساس گرمای خوبی کرد.  اما بعد…….

احساس بدی داشت. حس کرد گرما داره بیشتر و بیشتر میشه. احساس کرد فر سیبیلاش داره باز میشه و بازوهاش کم کم از گرما داره آب میشه!  خیلی زود سرباز شکلاتی همه جای بدنش آب شد و از کنار کفش نقره‌ایش آروم آروم روی قفسه ریخت و بعدم رفت توی خیابون.

اون داد می‌زد: کمک! کمک! دارم آب می شم! یکی کمک کنه. الان ممکنه یه ماشین بیاد از روی من رد بشه. چرا هیچکی صدامو نمی شنوه؟!

شکلات آب شده بود و بطرف رودخونه‌ی پایین خیابون حرکت می کرد.

اون داد میزد :کمک کنین! من شنا بلد نیستم. کمک کنین من دارم غرق می شم. در همون موقع داخل آب سرد افتاد. همون لحظه اتفاق عجیبی افتاد. اون احساس کرد می‌تونه به راحتی شنا کنه. با خوشحالی با خوش گفت من می تونم شنا کنم!

 

یه دم شکلاتی دارم. حالا بجای شونه دوتا باله دارم. سرمای آب منو سفت کرده به شکل ماهی درآورده! ولی  من دارم کجا میرم؟

 

ماهی

 

سرباز شکلاتی بطرف پایین رود در حرکت بود، کمی بعد رودخونه بزرگتر شد و تبدیل

به یه رود شد. اون فهمید ک خیلی زود به دریا می‌ریزه.

سرباز شکلاتی با خودش گفت حالا من باید چیکار بکنم؟ حتما یه ماهی بزرگتر از من و شاید یه کوسه منو می‌خوره. باید سعی کنم دور بزنمو خلاف جریان آب شنا کنم. اما نمیشه! جریان آب منو سرجای اولم برمی گردونه.

سرباز شکلاتی حالا روی امواج دریا بالا پایین می‌رفت. کمی اون طرف‌تر یک قایق دید.

 

قایق

 

یهو دید یه ماهی گیر اونو با بقیه ماهیا صید کرد. با خودش گفت به محض این که به ساحل رسیدم یه گوشه ای می‌پرم و فرار می‌کنم.

اما انگار فراموش کرده بود که پایی برای رفتن و دویدن نداره و بجای اون فقط یک دم داره. ازینا گذشته اصلا شانسی برای فرار نداشت. چون ماهیگیر اونو با بقیه ماهیا داخل ظرفی ریختو پشت کامیون گذاشت.

کامیون بیرون مغازه ایستاد و مردی ظرف ماهیارو به داخل مغازه برد و داخل یه ظرف خیلی بزرگ ریخت. آدم برفی با خودش گفت اینجا بوی ماهی سرخ شده میاد. یهو یه ظرف پر از روغن داغ دید و با خودش گفت ک حتما قراره هممون ریخته بشیم توی ظرف روغن داغ! اون احساس گرما کرد!  از گرمای اون‌جا پولکاش آب شد. دمش شل شد و از سوراخای سبد به داخل جیب کت مرد ریخت. اون همه‌ی روزو داخل جیب مرد دراز کشید و شب که با مرد به خونه‌ش رسید مرد به پسرش گفت: بیا پسرم! بیا یه سکه دارم می‌خوام بدمش به تو. سرباز شکلاتی با خودش گفت پس اون فکر می کنه من یه سکه‌م! حتما توی جیب مرد شبیه یه سکه شدم. اما نکنه پسر بفهمه سکه نیستم و منو بخوره!

 

شکلات

 

اما دید که پسرک داره میره بیرون و گفت یعنی کجا داره میره این وقت روز؟

سرباز شکلاتی توی جیب پسرک وارد مغازه‌ای شد. اون یواشکی از جیب پسر بیرونو نگاه کرد. وای باورش نمی‌شد! این‌جا مغازه‌ی شیرینی فروشیه خانوم گله. اون خوشحال شد که دوباره به مغازه خودش برگشته و گفت حتما فکر کرده من یه

سکه‌م و اومده برای خودش چیزی بخره. اون از دوستاش کمک خواست و گفت: آهای بچه ها منم. کمک کنید بیام بیرون!

یکی از سربازا به پایین نگاه کرد اما فقط یه سکه‌ی شکلاتیو دید که از جیب پسر اومده بیرون!

اما بعد صدارو شناخت. سرباز شکلاتی گفت: آهای منم. من سرباز شکلاتی‌ام اما الان تبدیل به سکه شدم. منو ببین!

سرباز داخل قفسه به کمک یک موش شکری، سر شکلات بندکفشی شیرین بیان رو به سرباز قصه مون داد و اونو بالا کشیدن.

این تلاشا باعث شد سرباز دوباره گرمش بشه. احساس کرد مایع شده و راحت می‌تونه به لباسی که هنوز توی قفسه بود برگرده!  پسرک دستشو به جیبش برد و گفت شکلات می‌خوام اما سکه رو پیدا نکرد. خانوم گل که خیلی مهربون بود از آخر ردیف سربازای شکلاتی یه دونه شکلات برداشت و به پسرک داد. سرباز شکلاتی قصه ما هم شب که هوا خنک بود دوباره به شکل اول خودش دراومد.

 

قصه ما به سر رسید                                  کلاغه به خونه ش نرسید

نظرتان را بگویید