داستان چوپان دروغگو به همراه فایل صوتی، تصویر و نسخه pdf

روزی روزگاری چوپان مهربانی بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خوشحال بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا آنها را در تپه های اطراف به چرا ببرد. او هر روز صبح گوسفندهای ساکنین روستا را به تپه های سبز و خرم نزدیک می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.

 

چوپان دروغگو

 

او تقریبا تمام روز را تنها بود و هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این که گوسفندان خود را به او سپرده اند راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکایتی نداشت.
تا اینکه … یک روز که چوپان طبق معمول همراه گوسفندها به بیرون از روستا رفته بود حوصله اش خیلی سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد.

 

داستان چوپان دروغگو

 

از بالای تپه، چشمش به مردم روستا افتاد که در کنار هم در وسط روستا جمع شده بودند.
ناگهان فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کار جالبی بکند تا کمی سرگرم شود و تفریح کرده باشد. او با صدای بلند فریاد کشید: آی گرگ! گرگ! گرگ آمد!
مردم روستا، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها با عجله برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند، ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت:
گرگی درکار نیست و من سر به سر شما گذاشتم.
مردم از این کار او خیلی ناراحت شدند و با عصبانیت و ناراحتی به روستا برگشتند.
از آن ماجرا مدتها گذشت، یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد، به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد تا کمی بخندد.

 

مردم روستا

 

پس بالای تپه بلندی رفت و بلند فریاد کشید: گرگ آمد! گرگ آمد! کمک، کمک…
مردم هراسان و چماق به دست از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند، ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند.
مردم از کار او خیلی ناراحت بودند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود، خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.
یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن روستا آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید، به طرف گله آمد و یکی از گوسفندها را کشت و چوپان به تنهایی کاری از دستش ساخته نبود.

 

داستان چوپان دروغگو

 

پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ! گرگ آمد! کمک کنید…. کسی برای کمک نیامد.
هیچ کس به کمک چوپان نرفت چون فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.
اما وقتی دیدند که او دست از داد زدن برنمیدارد به سمت او حرکت کردند اما آنها کمی دیر رسیده بودند.
گرگ گوسفند را خورده بود و فرار کرده بود.
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است اما از این ماجرا درس عبرت بگیرد.
آن روز چوپان فهمید هر گاه نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید. او متوجه شد که دروغ گفتن هم به او و هم به اطرافیان او صدمه میرساند و باعث می شود او دوستان خود را از دست بدهد. پس چه بهتر که با راستگویی همه او را دوست داشته باشند.

نظرتان را بگویید