داستان مصور سفید برفی و هفت کوتوله + فایل صوتی | کارالند

در زمان های قدیم شاهزاده ای به نام سفید برفی با نامادری اش که به او ملکه می گفتند در قصری زیبا زندگی می کرد. قصر آن ها در جنگلی دور دست قرار داشت. سفید برفی خیلی زیبا بود و پوستی به سفیدی برف داشت. ملکه به زیبایی او حسادت می کرد.

 

جادوگر

ملکه یک آیینه جادویی داشت که هر روز از آن می پرسید :

چه کسی از همه زیباتر است؟ و آینه می گفت: تو از همه زیباتری.

اما ملکه باز هم به سفید برفی حسادت می کرد، به همین خاطر او را مجبور کرده بود که مانند یک کلفت در قصر کار کند.

 

سفید برفی

یک روز ملکه مثل همیشه از آینه پرسید که زیباترین زن دنیا کیست؟ آینه جواب داد : تو زیبایی ولی سفید برفی از تو زیباتر است. ملکه عصبانی شد و تصمیم گرفت تا سفید برفی را از بین ببرد. در همان لحظه سفید برفی در حال آواز خواندن بود که شاهزاده ای جوان صدای او را شنید.

 

جادوگر

 

ملکه آن دو را با هم دید و نفرت بیشتری نسبت به سفید برفی پیدا کرد. فردای آن روز ملکه دستور داد تا شکارچی سفید برفی را به جنگل ببرد و او را بکشد تا دیگر او را نبیند.

 

سفید برفی

ملکه به

شکارچی گفت تا قلب سفید برفی را در یک جعبه بگذارد و برای او ببرد تا به او اثبات شود که او مرده است.

 

شکارچی او را به جنگل برد ولی او را نکشت و به او گفت : فرار کن و هیچ وقت برنگرد تا ملکه خیال کند تو مرده ای.

 

شکارچی قلب یک حیوان را برای ملکه برد. خیلی زود ، پرنده ها و حیوانات جنگل دور سفید برفی جمع شدند و او را به کلبه ای کوچک در اعماق جنگل بردند.

 

همه جای کلبه نامرتب بود و او با کمک دوستان جنگلی اش همه وسیله های کلبه را مرتب کرد .

 

سفید برفی

وقتی غروب هفت کوتوله که در معدن الماس کار می کردند، به خانه شان برگشتند از تمیزی خانه و بوی غذا خیلی تعجب کردند. همه جا را گشتند تا بالاخره سفید برفی را که در طبقه بالا به خواب رفته بود، پیدا کردند.

 

هفت کوتوله

 

وقتی سفید برفی بیدار شد همه ماجرای زندگی خود را برای آنها تعریف کرد. سپس کوتوله ها خودشان را معرفی کردند.

سفید برفی به آن ها قول داد که اگر اجازه دهند تا او در آنجا بماند تمام کارهای آنها را انجام دهد.

در این فاصله که نامادری به خاطر مرگ سفید برفی جشن گرفته بود، یک بار دیگر از آینه پرسید که زیباترین زن کیست؟ آینه جواب داد: سفید برفی که با هفت کوتوله در کلبه انتهای جنگل زندگی می کند. ملکه با عصبانیت فریاد زد: پس شکارچی به من دروغ گفته و سفید برفی زنده است. سپس خود را به شکل یک پیرزن دوره گرد در آورد و یک سیب قرمز را سمی کرد تا سفیدبرفی را بکشد. اگر سفید برفی یک گاز از آن سیب می خورد به خوابی فرو می رفت که فقط نگاه عشق می توانست او را بیدار کند. فردای آن روز هنگامیکه کوتوله ها نبودند، پیرزن دوره گرد به سراغ سفید برفی رفت و به او گفت: اگر یک گاز از این سیب بخوری تمامی آرزوهایت برآورده می‌شود.

سفید برفی آرزو کرد که ای کاش دوباره آن شاهزاده را ببیند. او سیب را گاز زد و همان جا روی زمین افتاد.

 

سفید برفی و جادوگر

سفید برفی

 

 

 

ملکه بدجنس فریاد زد : حالا من زیباترین زن روی زمین هستم.  دوستان جنگلی سفید برفی، ملکه را شناختند و برای کمک به سفید برفی به دنبال کوتوله ها رفتند.
کوتوله ها ملکه را که به شکل یک پیرزن دوره گرد درآمده بود محاصره کردند. ملکه سنگ بزرگی به سمت کوتوله‌ها پرتاب کرد اما سنگ به سمت خود او برگشت و ملکه

برای همیشه از بین رفت.

 

سفید برفی

وقتی کوتوله ها به کلبه برگشتند، سفید برفی را دیدند که روی زمین افتاده است. هر کاری کردند او بیدار نشد.

کوتوله ها سفید برفی را به داخل جنگل بردند و برای او تختخوابی از طلا و شیشه درست کردند و شب و روز از او مراقبت کردند.

سفید برفی و هفت کوتوله

روزها و شبها به آرامی می گذشت و سفید برفی هنوز در خواب بود. روزی مرد زیبایی، سوار بر اسب از آن‌جا عبور می کرد که متوجه کوتوله ها شد.

 

 

شاهزاده

 

آن مرد همان شاهزاده ای بود که عاشق سفید برفی شده بود.  او از اسبش پایین آمد و کنار سفید برفی زانو زد و

به آرامی به او نگاه کرد. چشمان سفید برفی باز شد. کوتوله با شادی فریاد زدند: او بیدار شد ، او بیدار شد!

سپس شاهزاده به سفید برفی پیشنهاد ازدواج دارد و سفید برفی نیز قبول کرد و سالیان سال آن دو زندگی خوبی را در کنار یکدیگر سپری کردند.

 

 

 

نظرتان را بگویید